نمیدانم از آخرین مطلبی که در سایت نوشتهام چقدر میگذرد، شاید بیش از یک سال باشد که حس و حال نگارش مطلب جدید نداشتهام و یا حتی حوصلهای برایم نمانده بود که مطلبی بنویسم… اما به نظرم آمد که «داستان مهاجرت و بازگشت» خود را به اشتراک بگذارم.
چهها گذشته است؟
در این دو سال اخیر زندگی، بالا و پایینهای زیادی را تجربه کردهام که نگارش آنها به میلیونها خط نگارش احتیاج دارد. بالا و پایینهایی که گاهی سرشار از شوق بوده و گاهی آنچنان تکاندهنده که حتی به خودم هم نمیتوانستم بیاندیشم. مقدمه چینی و مهاجرت خودخواستهای که نهایتاً تصمیم به بازگشت گرفتم، ۲ بار انصراف از تحصیل متعاقباً ۲ بار پشیمانی بعد از آن، تغییر شغل، انصراف و ترک تمام دورههای آموزشی و تدریسها، حذف کانال تلگرامی نحیفی که پیشتر از دانشجویانم درست کرده بودم، پشت سر گذاشتن بحرانهای فکری یکی بعد از دیگری و یک دوجین اتفاق دیگر… الآن هم که دارم مطلب مینویسم قصد ندارم مطلبی علمی بنویسم. شاید مدتها بود که مطلبی را برای مخاطبان خود ننوشته بودم (این آخرین مطلبی است که نوشتهام – که البته الآن دیدگاه متفاوتی در خصوص آن دارم) و الآن دست به قلم (البته دست به کیبورد!) شدهام تا بدون فکر پیشینی هر آنچه که به ذهنم میرسد را بدون رتوش بنویسم. ممکن است برای برخی خوانندگان آموزنده باشد (یا شاید هم مضر!).
دو سال پیش که مطلب مینوشتم شور و شوقی در من وجود داشت برای به اشتراکگذاری دستاوردها و تلاش برای ۱۰ تا پله یکی رفتن. دو سال پیش که مطلب مینوشتم از تعداد بازدیدهای مقالاتم خوشحال میشدم و تعداد بازدیدها و نظراتی که روی مطالبم میخورد برایم خوشایند بود و دائماً بخش تحلیلی وبسایتم را چک میکردم تا ببینم امروز چند بازدید کننده داشتم و چندتای آنها مخاطبان جدید هستند. دو سال پیش برای هر مطلبی که مینوشتم بهانهای وجود داشت یا واقعاً یک رویداد خاص، یک سخنرانی خاص، یک تجربه خاص، یک پدیده اجتماعی و یا سیاسی عامل نوشتن مطالبم بود. امروز که دارم این مطلب را مینویسم دو سال است که دیگر اخبار نگاه نمیکنم (نه داخلی و نه خارجی)، از زمانی که آخرین پست خودم را روی سایت گذاشتهام، هنوز آمار بازدیدکنندگان سایت را نگاه نکردهام، الآن دیگر با ChatGPT و بدون هیچ دغدغهای میتوان راجع به هر چیزی در جهان از تاریخ و فلسفه گرفته تا تحلیل مسابقات فوتبال دیشب و آخرین زوایای فیلمبرداری شده از کیم کارداشیان بدون حتی یک غلط سهوی مطلب نوشت. در این مدت اینقدر از دست این پکیجفروشان و رویافروشان دروغین خسته و آزرده شدهام که خودم هم انگیزهای برای ارائه محتوایی (که به زعم خودم مفید است) را از دست دادهام. آری در این دو سال خیلی چیزها تغییر کرده است. خیلی…
بدون تردید یکی از مهمترین اتفاقاتی که برایم ظرف ۲ سال گذشته افتاد «داستان مهاجرت» بود. شاید برای هم نسلهای ما در شرایطی که ایران ظرف چند سال ملتهب گذشته پشت سر گذاشته است، فکر کردن به مهاجرت برای همه اتفاق افتاده باشد. دوستی داشتم میگفت که الآن هیچ کس را در ایران نمیتوانی پیدا کنی که «بتواند با شرایطی معقول» مهاجرت (بخوانید فرار!) کند اما در ایران مانده باشد! من هم همیشه با این تفکر در بین هم دانشگاهیهای دانشگاه تهرانی و دوستان خود رو به رو بودهام اما هیچگاه فکر نمیکردم که این به قول معروف شتر دم خانه من هم بنشیند! اما به هر حال نشست و من هم به شیوه مهاجرت کاری اقدام کردم به مهاجرت. مهاجرتی که از روز اول حقوقم مشخص بود، هزینه پرواز و اقامت هتل تا زمانی که منزلی پیدا کنم و البته ارتقای حقوقی که ناشی از افزایش هزینههای مهاجرت برایم به وجود میآمد کاملاً تعیین شده بود. میگویند که این نوع مهاجرت بهترین نوع مهاجرت است چون نه تنها هیچ هزینه اضافی بر فرد تحمیل نمیکند که حتی باعث رشد و ارتقای شغلی و مهارتی افراد نیز در مقیاس جهانی میشود. این که چه شد که منجر به مهاجرت شد بماند برای بعد… بگذارید یک شکل دیگر این مطلب را بگویم. به نظرم بیشتر از اینکه مهم باشد که چرا مهاجرت کردم یا چرا برگشتم، این موضوع مهم است که چه شخصی رفت و چه شخصی برگشت؟! آیا همان فرد است و با همان ویژگیها؟! چه چیزهایی تغییر کرد در این مدت؟! این تغییرات شخصیتی اساساً مثبت بود یا منفی؟! آیا میتوان مطمئن بود که چند سال دیگر پشیمانی به بار نخواهد آورد؟!
خب بسم الله
کلیشهای است اما همچنان تکرارش خالی از لطف نیست که تمام آنچه اینجا به اشتراک گذاشته میشود تجربهای شخصی است که ممکن است با تجربه بسیاری از افراد متفاوت باشد. اما همچنان روی این نکته تاکید میکنم که آنچه اینجا مینویسم نه تنها جمعبندی میدانی خودم از مهاجرت که نتیجه ارزیابی جمع بسیار زیادی از دوستان، اساتید، شاگردها و همکاران نزدیکم است که تقریباً با همه آنها رابطه بسیار نزدیک داشتهام و حتی بعضیها را خودم معرفی کردم و مهاجرت کردند. در واقع میخواهم بگویم که ممکن است تجربه هر فردی منحصر به فرد باشد اما آنچه من مینویسم خیلی هم شخصی شخصی نیست.
در خصوص مهاجرت دلایل مختلفی وجود دارد. نارضایتی از شرایط اقتصادی ایران یکی از مهمترینها است. بحرانهای اجتماعی مانند «زن، زندگی آزادی»، «مساله گرانشدن بنزین و عواقبش» یا «جنبشهای مثل انتخابات سال ۸۸» و یا مسائلی نظیر «محدودیتهای سیاسی و آزادی بیان»، «ناکارآمدی دولتی و توسعهنیافتگی (یا تصور توسعه نیافتگی ایران – که با خود توسعه نیافتگی متفاوت است)»، «وضعیت نامعلوم برای آینده فرزندان» یا حتی «جستجوی موقعیت کاری و تحصیلی بهتر» (که این دست فکر میکنم خیلی کم باشند – یعنی اگر هم این دلیل را افراد برای مهاجرت خود مطرح میکنند معمولاً ریشه در مسائل دیگری دارد که پیشتر ذکر شده). همه این دلایل میتوانند شرایطی را برای فرد رقم بزنند که نسبت به آیندهای بهتر آن سوی مرزها رویا بافی کند و تلاش برای مهاجرت را (با تمام هزینههایش) تلاشی در راستای رهایی ببیند. اگر به مجموعه عوامل بالا که معمولاً یکی یا چندتا از آنها دست به دست هم میدهند تا افراد نسبت به زندگی در ایران ناامید شوند، عامل دیگری به نام رسانههای فارسی زبان خارج نشین (مشخصاً ایران اینترنشنال، صدای آمریکا و …) را که به صورت مسلسلوار پمپاژ ناامیدی در جامعه میکنند هم به معادله بیافزاییم، تصویری هولناک از شرایط ذهنی پیش از مهاجرت برای بسیاری از ایرانیها را منعکس میکند.
برای من اما شاید مهمترین عاملی که باعث رضایت به مهاجرت شد، ۲ عامل اساسی بود. عامل اول تلاش برای ساخت آیندهای مطمئنتر برای فرزندانم بود. شرایط ناامیدی در ایران خیلی هم ذهنی نبوده و نیست. اوضاع اقتصادی ایران تقریباً با شیب بسیار تندی به سوی اضمحلال کامل میرود. ناترازیهای انرژی، بحرانهای صندوقهای بازنشستگی (که بسیار ترسناک است)، تجربه تورمهای بسیار بالا در دورههای بلندمدت و عدم امکان خروج از این وضعیت رکود تورمی و مخصوصاً فشارهای بسیار زیادی که به قشر متوسط و حقوق بگیر جامعه وارد شده است باعث شده است که خوشبینی به وضعیت ایران بسیار سخت و شاید ناممکن باشد. به عنوان کسی این مطلب را مینویسم که مدتهاست به رسانههای تصویری توجهی ندارم و لذا آنچه از سطح جامعه و شرایط اقتصادی میفهمم، ناشی از پمپاژ اطلاعات منفی مستمر ماهوارهها نیست (لااقل تلاش میکنم که نباشد!). عامل دوم نیز این بود که شرایط برای مهاجرت عملاً خودش به دنبالم آمده بود و میتوانستم شانسم را امتحان کنم. پیش از مهاجرت نیز من در حدود ۲ سال با شرکتی که دفتر اصلی آن در سنگاپور بود، به صورت ریموت کار میکردم. در تمام آن مدت نیز پیشنهاد یا درخواستی ندادم برای اینکه برایم دعوتنامه بفرستند یا وکیلی را به پرونده من تخصیص بدهند که دنبال کارهای من بیفتد. پیشنهاد آمادگی برای انتقال من از ایران نیز توسط مدیرعامل پیشنهاد شد که باعث شد بعد از کمی تفکر، با خود بگویم که حالا که این شانس را دارم، چرا از آن استفاده نکنم.
حالا به این بپردازم که چه کسی مهاجرت کرد؟
من همیشه در تمام ساحات زندگی خودم از ایرانی بودنم راضی و خوشحال بودهام. یعنی همیشه احساس تعلقی را به پرچم ایران در دل خود داشته و دارم که لزوماً ربطی به شرایط سیاسی و اجتماعی ندارد. البته از حس وطن دوستی افراطی صحبت نمیکنم. آنچه همیشه برایم مهم بوده است این است که ایران دارای تاریخ، تمدن، فرهنگ و مردمی است که به آنها تعلق دارم. شرایط اقتصادی ممکن است موقتاً شرایط را یرایم سخت کند اما اینکه از ایرانی بودنم پشیمانم کند، به هیچ وجه در من نبود. هیچگاه نیز فردی نبودهام که مسائل را با هم مخلوط کنم. نارضایتی از یک دولت یا برخی سیاستهای کلان کشور را از تعلق به سرزمین و پرچم تفکیک میکردم. فعال سیاسی هم هیچگاه نبودهام که بخواهم برای آزادی بیان از ایران بگریزم. از طرف دیگر نیز شخصیتی دارم که کاملاً جنگجوست. برای موفقیت میجنگم، با هر هزینهای و با هر زحمتی. کاراکتری ندارم که زود جا بزنم و دنبال راه فرار باشم. نکته بعدی که به نظرم میآید در نتیجهگیری من هم نقش داشته است، ویژگی جمعدوستی من است. هیچگاه در زندگی انزوا طلب نبودهام. دامنه دوستان صمیمی خیلی بزرگی ندارم اما رابطه قبلیام با همین دوستان اندک بسیار عمیق بوده و هست. از شبنشینیهای دوستانه و فامیل نزدیکم به شدت لذت میبردم و میبرم. باید تاکید کنم روی این مطلب که اساساً برقراری دوستی صمیمی در این روزگار کار سختتری شده است. لااقل من اینطور شدهام… دیگر به راحتی نمیتوانم با دیگران روابط عمیقی برقرار کنم که بتوانم آنها را دوست صمیمی خطاب کنم.
یکی دیگر از ویژگیهایم تعلق خاطر به خانواده و مدیون دانستن خودم به ایشان (خصوصاً مادرم) در نهاد من رشد کرده و بالنده شده است. شاید نگاه کردن به اشکهای مادر در غربت، برای همه انسانهای شرقی (شاید کل دنیا) سخت باشد، اما برای من دوچندان سخت و غیرقابل تحمل بود.
امیدوارم برای توصیف وضعیت روحی و فکری خودم مجموعهای ویژگیهای ذکر شدهام کافی باشد. ذکر این ویژگیها برای فردی که این مطلب را میخواند بسیار مهم است. دقیقاً اینجا همان جایی است که گفتم بحث کمی شخصی میشود و ممکن است افرادی که تصمیم به مهاجرت گرفته و یا اقدام کردهاند در بسیاری از این ویژگیها با نویسنده این مطلب متفاوت باشند و اساساً جهانبینی کاملاً متفاوتی داشته باشند.
چه کسی از مهاجرت برگشت؟
وقتی روز اول عید هواپیما به فرودگاه امام خمینی نشست، احساس کردم برگشتم به خانه خودم. روز اولی که به منزل خودم رفتم احساس کردم که این حس تعلق به مراتب از آن حس آزادی (منظورم آزادی سیاسی و آزادی حجاب در خارج از ایران) سنگینتر بود. دیدن خانواده و این حس که حالا از این به بعد به جای دیدن خانواده در قاب موبایل و تماسهای تصویری، میتوانم آنها در آغوش بکشم و لمسشان کنم نوعی نشاط درونی برایم به ارمغان آورده بود. دیگر ایران و شرایط فیلترینگ و حجاب اجباری و اینها برایم آن قدرها زجر آور نبود. البته به این معنی نیست که فیلترینگ اذیتکننده و توهینکننده نیست، بلکه منظورم این است که اینها رنگ قبلی خود را در ذهن من باخته بودند.
دورانی که به عنوان یک Skill Worker مهاجر در کشور دیگری زندگی میکردم را میتوانم به ۲ بخش کاملاً متمایز تقسیم کنم. بخش اول مربوط به ۳ یا ۴ ماه اول اقامت در خارج از ایران است و بخش دوم بعد از این زمان. بدون شک میگویم که در ۳ ماه اول اقامت در کشوری غیر از ایران، همه چیز (تاکید میکنم همه چیز!) به شدت فوقالعاده و زیباست! این زیبایی ناشی از مشاهده تمدنهای دیگری که غالباً خیلی پیشرفتهتر از ایران و خیابانهای تهران است انسان را بعضاً متحیر میکند. قاعدهمند بودن افراد که در خیابانهای شهرهای پیشرفته دیده میشود به ما میگوید که انگار از یک روستا به یک شهر مدرن آمدهایم. شهرهای مهاجر پذیر معمولاً دارای تنوع فرهنگی و نژادی بالایی هستند و وجود تحمل و مدارای بالای مردم با این حجم از مهاجرین در نوع خود بسیار زیبا و قابل تحسین است. در خیابانهای شهرهای مهاجر پذیر، شما هیچ «مرگ بر x یا y» نمیبینید. حجاب افراد (البته تا حدی مشخص) کاملاً آزاد است و افراد محجبه واقعاً محجبهاند و افراد بیحجاب کاملاً آزاد در انتخاب رنگ و نوع پوشش. ویژگی بسیار مهمی که به عنوان یک جوان در کشورهای دیگر میتوان مشاهده کرد، تناسب خرج و دخل است. با یک حقوق ماهانه، افراد میتوانند خانه اجاره کنند، خورد و خوراک معقولی داشته باشند، تفریح کنند (البته نه خیلی زیاد) و حتی پساندازهایی را داشته باشند که برای پشتوانه زندگیشان باشد. این که عامه طبقه متوسط پسانداز میکنند یا خیر بحث الآن من نیست اما اینکه امکان پسانداز وجود دارد یا خیر، مورد نظرم است. خیلی از کالاهایی که در خریدشان در ایران برای بخش بزرگی از جامعه به مثابه رویا شده است مانند مسکن و خودرو، با کمی اعتبار و به صورت قسطی قابل خرید است. کافیست مدتی کوتاه (بعضاً ۶ ماه تا یک سال) حقوق مشخصی داشته باشید تا با دریافت اعتبار از بانکها، بتوانید خانه و ماشین خود را بخرید و پس از آن برای مدت قابل توجهی قسط آن را بپردازید. فرآیند خرید اقساطی محدود به مسکن و خودرو نیست بلکه گوشیهای تلفن همراه، وسایل خانه و آشپزخانه و تقریباً همه چیز از همین قاعده تبعیت میکند.
در مورد مزایای کشورهای توسعه یافته شاید بهتر باشد بیش از این ننویسم چون تمام شبکههای اجتماعی پر است از این ویژگیهای مثبت. تمام نکتهای که میخواستم بگویم این است که این مزایا در ۳ یا ۴ ماه اول مهاجرت خیلی به چشم میآیند. برای من که همیشه زبان انگلیسی خواندن بخشی از زندگیام بوده، مشکل برقراری ارتباط برایم هیچگاه موضوعیت نداشت و اساساً مشکلی برای ارتباط با افراد و گروههای مختلف نداشتم.
کمکم بعد از ۳ یا ۴ ماه بود که زندگی واقعی چهره خودش را به نمایش گذاشت. دیگر آن آزادی ناشی از حجاب آزاد و نبود فیلترینگ و غیره رنگ و لعاب قبل را نداشت. گویی زندگی چهره دیگری را به نمایش میگذارد که حالا وارد فاز مقایسهای میشوی. با خود میگویی آیا میارزد که برای n تومان یا m دلار، این شرایط زندگی در غربت را تجربه کنم. اینجاست که برای زندگی روزمره خود وارد پرس و جو میشوی و تحقیقات عمیقتر انجام میدهی. اینجا مدارس چطور کار میکنند، چه چیزهایی را در مدرسه به بچهها آموزش میدهند. خروجی نوجوانان از مدارس دارای چه ویژگیهای روحی میشود؟ هزینه تحصیل چقدر است؟ در اینجا احتمالاً یک یا چند بار مجبور شدهای که به نظام درمانی و پزشکی آنجا مراجعه کنی. سیستم بسیار بسیار فشل درمانی و بیمهای را با کشور خود مقایسه میکنی. اتفاقاً میبینی که اینجا هم نظام سانسور رسانهای به شدت و قدرت دارد کار میکند. اگرچه که سطح آزادی رسانهها در آنجا نوعاً خیلی بالاتر از ایران است اما به این معنی نیست که همه شهروندان آزادند هر طور که میخواهند شبکهسازی کنند. واقعیت این است که در سطح فردی و شهروندی، آزادی بیان بسیار بالاست یعنی خیلی بعید است که فردی که پستهای مخالفتآمیزی که با هر نوع نگرش سیاسی مینویسد کوچکترین احساس ناامنی داشته باشد اما وقتی به سطح رسانههای رسمی میرسیم، کمی موضوع فرق میکند.
کمی کوتاه کنم داستان را چون مثلاً در خصوص فشل بودن نظام درمان و پزشکی و یا وضعیت تعهدات بیمهای و شرایطی که به بیماران تحمیل میکنند برای اینکه هزینههای درمان را بازپرداخت نمایند، میتوانم ساعتها و ساعتها مطلب بنویسم. فعلاً همین مقدار موجز از نویسنده قبول کنید که وضعیت درمانی به قدری ضعیف است که آرامش روانی جامعه را تحت تاثیر قرار میدهد.
وقت محاسبه
بعد از چند ماه زندگی در اینجاست که با خود محاسبه میکنید که آیا میارزد یا خیر؟ میارزد که اینترنتم فیلتر باشد و نگاه کردن ویدیوهای ساده Youtube نیازمند فیلترشکنهای لعنتی باشد یا مثلاً اینجا روی تلویزیون خانهمان با اینترنت 32mbps به راحتی ویدیوهای با کیفیت و یا حتی Netflix تماشا کنی؟ ارزش دارد همچنان دور از خانواده خود باشی اما هیچ نگرانی در خصوص اجاره خانهات نداشته باشی (چون حقوقها سر وقت واریز میشود و تورم خانه هم معمولاً بسیار اندک است) و تازه کمی هم پسانداز داشته باشی؟ آیا میارزد که فرزند خود را به امید اینکه آینده بهتری داشته باشد تحویل نظام آموزشی غربی بسپاری و آنچیزی که در انتها تحویل میگیری فردی باشد که پدر و مادر خود را بیگانهترین افراد در زندگی خودش بداند؟ و بسیاری از سوالات دیگر…
تصمیم به بازگشت از مهاجرت نیز سختیهای خود را دارد که معتقدم خیلی از افراد شهامت آن را ندارند. به هر حال ما بازگشتیم.
بابک بوترابی – ۱۸ آذر ۱۴۰۳





بسیار عالی ،من خودم هیچ وقت به مهاجرت فکر نمی کردم ولی خوشم اومد که این تجربیات شما رو خوندم ،البته اونجا که دوری از خانواده و مادر و فراغ عزیزان رو نوشته بودید خیلی باهاش موافقم و دور بودن و تحمل دوری رو در خودم نمی بینم ، با اینکه شرایط زندگی در ایران سخت شده و هزینه ها بسیار زیاد شده ولی جزو اون دسته از ادم ها هستم که تو کشور خودم باشم راحت ترم تا اینکه برم جای غریب
بسیار ممنونم
شاید بهترین راه تصمیمگیری در خصوص مهاجرت این باشد که تجربیات دست اول افرادی که مهاجرت کردهاند را مرور کنیم.
خیلی ممنونم بابت به اشتراکگذاری
سارا کرامت
استاد گرامی، سلام
از شما بابت به اشتراکگذاری تجربه ارزشمندتان بسیار سپاسگزارم. خواندن داستان شما و تصمیمی که گرفتهاید، برای من بسیار آموزنده بود. بینهایت خرسندم که تصمیم به ماندن در ایران گرفتهاید و حضور ارزشمند شما همچنان میتواند چراغ راهی برای دانشجویانی چون من باشد. از شما برای تمام آموزهها و تاثیرات ماندگاری که بر زندگی من داشتهاید، صمیمانه قدردانی میکنم.
برای شما بهترینها را آرزو دارم و امیدوارم همچنان بتوانم از دانش و تجربیات گرانقدر شما بهرهمند شوم. حتماً هم پیشنهاد میکنم که دورههای آموزشی جدیدی را ارائه کنید.
با احترام
رضا شاه آبادی